روزهای سخت
زبان شعر زیباست اما بیان مسائل به زبان شعر سختی های خاص خود را دارد.
این بار می خواهم ساده بگویم و ساده بنویسم!
روزگار بی تو سخت و طاقت فرساست و یاد و خاطرت یک لحظه از من دور نمی شود.
خاطرات گذشته مرا یاد می آید....
غم دوری و عدم دستیابی به تو از یک سو و ناتوانی از تکرار خاطرات از سوی دیگر، مرا سخت آزرده است.
شبها تا دیر وقت به یادت هستم و خاطرات با هم بودن را مرور می کنم.
در باورم نمی گنجد که تو .... تو مهربان .... تو صمیمی .... و تو یار و یاور همیشگی، چگونه توانستی از من ببری و داشتنت را از من دریغ نمایی !!!
تو خواهی آمد !
می دانم که روزی خواهی آمد ... اما کی و چگونه نمی دانم !!!
منتظرت می مانم ...
همیشه و تا زمانی که زنده ام .... در انتظار بازگشتت هستم
سعی کن مرا زیاد منتظر نگذاری ... ترا من چشم در راهم
بیخیال
من این طرف تر از زمین
تو رو صدا صدا کنم
تو بیخیال من شدی
چه با هدف چه بی هدف!
تو از سرم نمی روی
من از برای تو تهی
مرا ببین چه حالیم؟
تو غافل از من و منی
خودخواهی
تو یه خودخواهِ لجوج
من یه دیوانۀ مست
تو و سنگینی یک عشق بزرگ
من و دلتنگی و تنهایی و درد
و چه بی علت و بی چون و چرا
عاقبتِ کار من و دل شد؛ تنهایی
جدایی
راه من از تو جدا شد!
من به دنبال پیوستن
و تو خواهان جدایی
توی این جدال افکار
تب تو بر غم من حاکم شد
و چه ناغافل و سخت؛
راه من از تو جدا شد!
بازگشت
چه خوش باشد که بعد از انتظاری
به امیدی رسد امیدواری
.
.
.
چه شیرین است لحظه بازگشت
و چه لذت بخش است هم آغوشی مجدد
لحظه هایم فقط با تو طراوت دارد و نفسم تنها با تو خوشبو می شود
وای از غم جدایی
سخت ترین لحظه در زندگی وقتی است که می خواهی و نمی خواهد، بی تابی و نمی تابد، بیقراری و نمی آید !
ای کاش می دانستی که چه می گویم !
ای کاش لحظه ها قابل بازگشت بود !
.
.
.
.
.
و در نهایت
ای کاش درک مسائل نزد همه افراد یکسان بود !