تنها
ای خدا در زندگی تنها شدم
شاد بودم معدن غمها شدم
یاد یاری در سرم می پرورم
کو نمی آید از این پس در برم
روزگاری در غم تنهائیم
دستگیرم شد،نمودش یارییم
برسرای هستیم چون آفتاب
بر شب ظلمانیم چون ماهتاب
گرم تابید و حیاتم تازه کرد
همدمم شد او درآن شبهای سرد
لکن او امروز با گفتار خویش
کرد افکارم سراسر ریش ریش
ای خدا باری دگر تنها شدم
معدن آلام و ماتم ها شدم
شنبه 26/04/89 ساعت 11:30